در آرامش بخواب و برای من نیز آرامش بخواه

صبح زود از خواب برمی‌خیزد. شب قبلش را به سختی گذرانده بود. افکارش مزاحمش بودند. خیلی زیاد. چند روزی را با این افکار دست و پنجه نرم می‌کرد و کمی منزوی شده‌بود. اصلا خودش نبود. آخر عادت دارد هرگاه ذهنش به هم می‌ریزد تمام معمول‌های زندگی‌اش را نیز به هم بریزد. چند روزی می‌شد که با کسی نه چت کرده‌بود و نه ارتباط زیادی برقرار کرده بود.

دیشب را به سختی گذراندم چون افکارم مزاحم بودم. شاید هم خودم برای خودم فکر به وجود می‌آورم. قبل از خواب هم برای بدتر شدن حالم چند ویدیو دیدم. ویدیوهایی که در چند سال اخیر باعث ریزش اشک‌هایم شده بودند. ویدیویی که در بچگی از مادربزرگم گرفتم و 4 سال پیش بعد از فوتش پس از مدت‌ها برایش گریستم.(مادربزرگم بیش‌تر از هرکسی در خانواده‌ام به من نزدیک بود. تقریبا تنها عضوی از خانواده‌ام بود که در دسترسم بود و من همیشه اورا دوست داشتم و دارم و تحسین می‌کردم و می‌کنم.) و ویدیوی کنسرتی از لینکین پارک و چستر. از 4 سال پیش تا شنیدن خبر فوت چستر گریه نکرده‌بودم اما با دیدن کنسرت‌هایش بی اختیار اشکانم سرازیر می‌شوند. (شاید برایت مسخره باشد که برای مرگ کسی که نه من آن‌قدر می‌شناختمش و نه او به هیچ عنوان مرا نمی‌شناخت گریه کنم. درکت می‌کنم. عجیب است. اما همین است. من این‌گونه‌ام. امیدوارم روزی تو نیز با کسی که به هیچ عنوان نمی‌شناسدت انقدر رابطه‌ی احساسی خوبی پیدا کنی. اما از دستش ندهی. سخت است.)

یک

چند روز اخیر به شدت برایم زجرآور بود. صبح با کم خوابی دیشب بیدار شدم. به سمت دانشگاه حرکت کردم. زمان استراحت بین دوکلاس به کافی‌شاپ دانشکده رفتم تا ناهارم را (که تنها یک ظرف کوچک سیب‌زمینی سرخ‌کرده بود و از آثار این چند روز است) بخورم. مسئول کافی شاپ دوست و هم‌کلاسیم است.

یک لحظه با چهره‌ای به شدت بهت زده سراغم آمد.

-چطوری امین؟ چی شده؟

+وای وای.

-بگو چی شده پسر. بیا بشین حرف بزن ببینم

+چی بشینم. دانیال

-دانیال کیه؟ چی شده؟

+دانیال بهمن 94یه. دیشب خونه خالش بوده. خوابیده و دیگه صبح از خواب پا نشده…

سکوت

دانیال
در آرامش بخواب و برای من نیز آرامش بخواه…

اول نشناختمش. یک ترم پایین تر از من بود. ولی وقتی فهمیدم منظورش کیست به طرزی داخل کافی شاپ فریاد زدم که خودم هم شوکه شدم.

چند لحظه بعد دیدم که به پشت کافی شاپ رفت و در تنهایی خود گریست.

راستش دانیال را آنقدر نمی‌شناختم. هر روز می‌دیدمش و باهم سلام و احوال‌پرسی می‌کردیم و امسال در بوشهر هم دیدمش . با این‌که آن‌قدر صمیمی نبودیم (که البته همیشه دوست داشتم طرح دوستی با او بریزم و صمیمی‌تر شویم. اما…) ولی همان شناخت اندکی داشتم کافی بود بدانم انسان بسیار خوب و با معرفتی است.

خیلی زود رفت. خیلی زود. روحت شاد. همه به یادت خواهیم بود…

یکی دوساعت دیگر می‌گذرد و همه‌ی دانشکده به خصوص بچه‌های بهمن و مهر 94 در اندوه فرو می‌روند. خبر جدیدی می‌رسد…

 

دو

دکتر ایمانیه رفت…

دکتر ایمانیه
کتابی که استاد ایمانیه سال گذشته به من هدیه داد

بعضی با خوشحالی تمام این جمله را به من می‌گفتند انگار زندانبانشان رفته بود! دکتر ایمانیه پس از 12 سال ریاست دانشگاه علوم پزشکی شیراز طی نامه‌ای از طرف وزیر بهداشت کرسی ریاست خود را به دکتر بهادر داد.

من ناراحت شدم. واقعا از این خبر ناراحت شدم.

درست است دیدگاه‌ها و ایدئولوژی‌اش را قبول نداشتم. اما… اما دیدگاه‌هایش به من آسیب نزده بود… اتفاقا همیشه به من کمک می‌کرد. کلا با دانشجو رابطه‌ی بسیار خوبی داشت. همین هفته‌ی پیش بودجه‌ی مورد نیاز برای یکی از کارهایم را با روی باز قبول کرد….

هرچه به سمت جلو پیش می رود بیش‌تر و بیش‌تر حس می‌کنم دارم به پایین کشیده می‌شوم. نمی‌دانم کف ماجرا کجاست. اتفاقات روزهای گذشته… اتفاقات امروز و اتفاقات احتمالی روزهای آینده…

چقدر به آرامشی که چندسال پیش داشتم نیاز دارم و دلم تنگ آن روزها شده…

 

 

Leave a Reply

4 نظر روی "در آرامش بخواب و برای من نیز آرامش بخواه"

avatar
  Subscribe  
جدیدترین قدیمی‌ترین بالاترین رای
مطلع شوید
امیرمسعود حدیدی
مهمان

شایان جان هدیه گرفتن ، نعمتیه که من براش هیچ چیز دیگه ای قابل تصور نیستم .
باورت می شود در این نوزده سال که دارم فقط یکبار کتاب هدیه گرفته ام ؟
برای اتفاق دانیال هم متاسفم . امیدوارم شرایط جور دیگری رقم می خورد .

زینب رمضانی
مهمان
سلام بر دوست خوبم :)) حالت امیدوارم بهتر باشه … اول از همه : خدا مادر بزرگ مهربونت رو بیامرزه، من همیشه میگم مادربزرگا همشون میرن بهشت، امیدوارم مادربزرگ تو رو برده باشن اون جاهای خوب خوبش ! از اونجا برات دست تکون بده بگه من خیلی حالم خوبه اینجا :)) دوم از همه : خدا دانیال عزیز رو هم بیامرزه، اونم حتما جاش خوب خوبه ! الان داره بهت نگاه می‌کنه میگه مرسی شایان که درموردم نوشتی و بی تفاوت رد نشدی . سوم از همه: مرگ عزیزان موضوعیه که همیشه یه ترس درونی ازش داشتم، ترس که نه… بیشتر