عموناجی

عمو ناجی شوهر عمه‌ام بود. اسما البته. مانند پدربزرگم دوستش داشتم و مرا دوست می‌داشت. از اولین روزی که یادم می‌آید پیرمردی مهربان و شیرین و دوست‌داشتنی بود. همیشه لبخند روی لبانش بود. همیشه. و با خاطرات این 80 90 سال زندگی‌اش همه را به وجد می‌آورد.

با اینکه پیر و فرتوت بود اما هوش عجیبی داشت. مثل یک نوجوان با موبایل و تبلت کار می‌کرد. به دخترانش در اروپا از طریق ویدیو کال بدون هیچ کمکی تماس برقرار می‌کرد. با تلویزیون هوشمند به راحتی کار می‌کرد و قیمت ارز را هر روز چک می‌کرد. حتی قبض‌هایش را با تلفن بانک پرداخت می‌کرد. بسیار به تکنولوژی علاقه‌مند بود و هربار که کارکرد جدیدی از گوشی موبایل یا هر وسیله‌ی دیگر را برایش توضیح می‌دادم با علاقه‌ی بسیار گوش می‌کرد و همان دفعه‌ی اول یاد می‌گرفت.

یادم می‌آید تابستان امسال که آخرین باری بود که دیدمش به من گفت: شایان کامپیوتر دنیای خیلی بزرگی دارد. هرکسی می‌تواند خیلی راحت به هر اطلاعاتی که می‌خواهد در آن برسد. من هم گفتم بله همین‌طور هست. بعد گفت: خوب حتی اطلاعات پزشکی هم هست نه و مطمئنم که تو خیلی اطلاعات جدید از آن در می‌آوری و به روز هستی (چندباری در مقابلش اطلاعات دارویی و چیزهای مختلف دیگر سرچ کرده بودم و به همین خاطر فکر می‌کرد خیلی به روز هستم!) من هم شروع کردم و به طور خیلی ساده هوش مصنوعی و نقش آن در پزشکی را برایش توضیح دادم. باور کنید برقی که در چشمانش دیدم و شوقی که به دانستن این چیز جدید نشان داد را موقع توضیح هیچ مطلبی به هیچ‌کس ندیده بودم. تا چندین روز بعد هم به من می‌گفت شایان این مطلبی که راجع به کامپیوتر و پزشکی به من گفتی خیلی جالب بود و کلی تعریف و اظهار شوق دیگر.

همیشه پای خاطراتش می‌نشستم و لذت می‌بردم. با اینکه مانند خیلی دیگر از پدربزرگ‌ها و مادربزرگ‌ها بعضی از خاطراتش را بارها تکرار می‌کرد ولی از بس که بیانش شیرین و جذاب بود، مانند بار اول برایم شنیدنی بود.

یک بار تعریف می‌کرد که کلاس سوم دبستان که بوده معلم قرآن روز اول سر کلاس گفته‌بود که اگر کسی از شاگردان از اقلیت مذهبی است می‌تواند اگر بخواهد در کلاس شرکت نکند. او هم از دوست بغل دستی‌اش پرسیده بوده که اقلیت یعنی چه. و وقتی که می‌فهمد دستش را بلند می‌کند و می‌گوید من اقلیتم و از کلاس خارج می‌شود و در حیاط توپ بازی می‌کند که بعد از چند دقیقه مدیر مدرسه صدایش می‌کند و می‌پرسد که بیرون از کلاس چه می‌کند. او هم نه گذاشت و نه برداشت و گفت آقا معلم گفته بیرون بروم. مدیر هم با پسرک به کلاس برمی‌گردد و علت را جویا می‌شود و وقتی معلم گفت که چون او اقلیت است مدیر با فریادی بلند می‌گوید این بچه «نجات‌الله ناجی» پسر سرهنگ «غلامحسین ناجی» هست. هفت جد و آبادش مسلمان اند. اقلیت کجا بود. و تعجب معلم همانا و سیلی خوردن عمو ناجی هم همانا.

خاطراتش زیاد و به یادماندنی بود و هست. خودش هم همین‌طور. امروز به تاریخ 26 بهمن 96 در تهران پس از یک ماه دست و پنجه نرم کردن با بیماری درگذشت. تلخ‌ترین خبری که می‌توانستم بشنوم. پس از فوت مادربزرگم تا به امروز بعید می‌دانم آن‌چنان اشکی ریخته باشم. امروز دومین شخص مورد علاقه‌ام را در این زندگی از دست دادم.

عموناجی
آخرین عکس

بسیار دوستش داشتم ولی می‌دانم که او بیش‌تر مرا دوست می‌داشت. همیشه هم این علاقه‌اش را ابراز می‌کرد. همیشه می‌گفت هروقت شما ها رو مخصوصا تورو می‌بینم شایان جان حالم خیلی خوب می‌شه و هزار بار خدا رو شکر می‌کنم که شما رو دارم. همیشه در کنارم می‌نشست و سر میز غذا مرا دعوت می‌کرد که در کنارش بنشینم. همیشه از خاطرات کودکیم برایم تعریف می‌کرد که چگونه بچگی می‌کردم و چه حرف‌هایی می‌زدم.

تصور دنیا بدون مادربزرگ و عموناجی برایم مشکل است. این دو منابع انرژی و خوشحالیم بودند. هیچ‌گاه  نمی‌شد با حالی هزاران برابر بهتر از پیششان نروم. ولی الان دیگر هیچ‌کدام را ندارم. بعد از فوت مادربزرگم، عموناجی مانند پدربزرگی مهربان در کنارم بود. حتی حس می‌کنم کمی رفتارش نسبت به من پس از فوت مادربزرگم تغییر کرد.

به عنوان آخرین خواسته‌اش هم از خانواده تقاضا کرد بدنش را به دانشگاه علوم پزشکی تهران اهدا کنند. امیدوارم آخرین خواسته‌اش را بتوانند برآورده کنند هرچند که نمی‌توانم این فکر را از ذهنم بیرون کنم که چه بلاهایی بر سرش می‌آورند چون با چشمان خودم دیده‌ام. و این اندوه از دست دادنش را چند برابر می‌کند.

امیدوارم در این ناآرامی‌ها کمی آرامش پیدا کنم.

نویسنده نوشته: شایان مجیدی

Leave a Reply

6 نظر روی "در آرامش بخواب و برای من نیز آرامش بخواه (2)"

avatar
  Subscribe  
جدیدترین قدیمی‌ترین بالاترین رای
مطلع شوید
زینب رمضانی
مهمان

متاسفم شایان. تسلیت میگم. زبونم بند میاد اینطور مواقع. تو آدم خوشبختی هستی که اینطور آدم‌ها دور و‌برتن. تجربهٔ بودن کنار همچین عزیزایی حتی اگه واسه یه مدت کوتاه هم بوده باشه به یک عمر می‌ارزه. تجربه‌ای که شاید من تا حالا نداشتمش.
ببخشید که کاری از دستم برنمیاد برای ناراحتیت بکنم.

Zahra
مهمان

سلام…

از وقتی این پست رو خوندم نمیدونم چی باید گفت..
تسلیت میگم…
اینکه کسانی رو داشتین که هربار پس از دیدارتون با اونها حالتون خوب بوده، باعث افتخاره…
چنین کسی مشتاق علم، که حتی پس از رفتن وجودشون رو هم به علم اهدا کنند.. برای همه ی ما ارزشمند و قابل احترامند…
امیدوارم که در آرامش باشن..
و شما هم.
در غم چنین شخص بزرگی شریکمون بدونید.

مریم مجیدی
مهمان

خب، حالا که بیش از 2 ماه گذشته، خوندن نوشته ات اشک به چشمش آورد. چه جاش خالیه، نه؟ دلم براش تنگ شده شایان. دقیق ترین توصیفی که میتونم ازش بکنم اینه که لیترالی خوب زندگی کرد و خوب رفت. در هیچ زمینه ای به کمتر از عالی و ایده آل راضی نبود و برای دیگران هم همینو میخواست و همین هم نصیب خودش بود و شد به نظرم. از با کیفیت ترین آدم های زندگیمون بود.
مرسی که ازش نوشتی. مرسی.

شاید دوست داشته باشید

من کیستم؟

تا به حال شده به آینه زل بزنی و چند

?Life

(contains graphic language due to a crappy mind) ?So what

black

در آرامش بخواب و برای من نیز آرامش بخواه

صبح زود از خواب برمی‌خیزد. شب قبلش را به سختی

درباره من

شایان مجیدی هستم. دانشجویی با ذهن ناآرام و اغلب دغدغه‌مند. در این وبلاگ هرآن‌چه دغدغه‌ام هست را خواهید دید. امیدوارم خسته نشوید!