وقفه‌ی طولانی، مشغله‌ی زیاد، لزوم کار در دانشگاه

وقفه‌ی طولانی

حدود یک ماه از آخرین مطلبی که در سایتم به اشتراک گذاشتم می‌گذرد. در این یک ماه مشغول درس و دانشگاه و امتحانات آخرین ترم علوم‌پایه‌ام بودم. تا یک ماه دیگر که امتحان علوم‌پایه‌ام را بدهم و رسما علوم‌پایه‌ام تمام شود. ممکن است از این جمله این‌طور بر بیاید که چقدر منتظر تمام شدن این دوره‌ی دو و نیم ساله بوده‌ام. درست است. واقعا منتظر بودم و دوست دارم هرچه زودتر تمام بشود. دلایل وغرهایش را می‌گذارم برای مطلبی دیگر.

مشغله زیاد

مدت‌هاست که می‌خواستم راجع به انجام کارهای جانبی در دوران دانشگاه بنویسم و کارهایی که خودم کردم را با نوشتن، سنجش و ارزیابی کنم. اما تا الان به تعویق افتاد. هم چون بسیار درگیر بوده‌ام و آن‌قدر کارهای پراکنده می‌کردم که نمی‌دانستم راجع به کدام بنویسم هم این‌که هیچ‌وقت فکر نمی‌کردم که بتوانم صاحب نظر باشم که بخوام راجع بهش بنویسم. اما الان هم کارهایم هدفمندتر و منسجم‌تر شده و هم آنقدر به جای جای دانشگاه سر زدم که بتوانم “صاحب‌نظر” باشم

 کار در دانشگاه

خب بگذارید با داستان خودم شروع کنم و بعد فلسفه‌بافی کنم. از دوران مدرسه شروع می‌کنم. آچار فرانسه بودم! هرجا هرکس به دانش‌آموزی برای کاری نیاز داشت من گزینه اول بودم! چندین مسابقه و مقام‌های مختلف در رزومه‌ی آن دورانم هست. از ابتدایی بگیرید تا راهنمایی. از مسابقه‌ی قرآن و احکام و کتاب‌‌خوانی در دبستان تا مسابقات گلستان‌خوانی و آزمایشگاه و کارگاه و تدریس و… در راهنمایی. در دوران دبیرستان کمی منفعل‌تر شدم. بیش‌تر در کارهای اداری و اجرایی بودم تا فرهنگی. هنوز هم تا معلمی می‌‌گفت “این مطلب را یک نفر بیاد توضیح بده” روز بعدش یا پاورپوینت و گاهی به زبان انگلیسی (حتی برای دروس غیر انگلیسی مثل اجتماعی!) ارائه می‌دادم. از اول ابتدایی تا پیش‌دانشگاهی یا سر کلاس ارائه دادم یا مبصری کردم یا صدای دانش‌آموزان در شورا بودم یا در مسابقه‌ای جایی… در کل کسی من را بیکار نمی‌دید.

دوران دانشگاه شروع شد. 3 ماه تقریبا از ورودم به دانشگاه گذشته بود. دغدغه داشتم که بیکار نباشم. سینا می‌دانست. یک روز به من زنگ زد و گفت “آماده شو می‌خوام ببرمت یه جا که دوست داری” منم آماده شدم و به دنبالم آمد و رفتیم. در حین راه به من گفت “هنوزم دوست داری یه جا کار کنی؟ کارای پژوهشی و آموزشی و اینا؟” گفتم آره همیشه. دیدم وارد جایی شدیم به اسم برج پژوهشی محمد رسول الله. طبقه 8 دفتر همکاری‌های مشترک دانشجویی.

MRT
برج پژوهشی محمدرسول الله

وارد که شدم دیدم چندتا دانشجوی سال بالایی که دو سه تاشان پزشکی بودند دور هم جمعند و یک دانشجوی دیگر داشت برایشاان ارائه می‌داد. نشستم و به ارائه و آن جوی که حاکم بود نگاه کردم. خود چیزی بود که می‌خواستم. چندتا دانشجو دور هم “کار کنند”

SCO
دفتر همکاری‌های مشتر ک دانشجویی و بچه‌های مشغول

این شد شروع کار من در دانشگاه.

از آن موقع بیش از 2 سال می‌گذرد. اتفاقات بسیار زیادی رخ داد. دفتر بارها دستخوش تغییر شد و من هم همین‌طور. در این دو سال و خرده‌ای که گذشت به هرجا توانستم سر زدم. معاونت پژوهشی و کمیته تحقیقات و آزمایشگاه‌های مختلف دانشگاه تا معاونت فرهنگی انجمن‌های علمی و کانون‌های فرهنگی و…

در دفتر همکاری‌ها وارد بخش آموزشی شدم چندین پروژه آموزشی برگزار کردیم و چندین کار بزرگ و کوچک دیگر. به زودی چندین کار بزرگ و کوچک دیگر نیز می‌کنیم

در کمیته تحقیقات کمی به عنوان مسئول تالیف و ترجمه فعالیت کردم اما به ذائقه‌ام ننشست و بیرون آمدم.

در دانشگاه شیراز در زنگ تفریح در دانشگاه 2 بار برای دانش‌آموزان کارگاه برگزار کردم و امسال هم در برگزاری رویداد کمکشان می‌کنم.

در دانشکده‌ی علوم نوین در بخش علوم اعصاب چندین همکاری داشتم و دارم.

و خیلی جاهای بزرگ و کوچک دیگر. قصد نوشتن رزومه‌ام را ندارم . فقط خواستم بگویم “تجربه‌” ی هرکاری را دارم.

shayan majidi
من و امیر درحال سرچ

در این مدت با کمک دوستانم در مراکز مختلف کلاس گذاشتیم، دوره و کارگاه‌ و سمینارو همایش‌های مختلف برگزار کردیم، رویداد خیریه در سطح شهر برپا کردیم، در آزمایشگاه‌های مختلف پی سی آر کردیم، ایده دادیم، پروژه برداشتیم، راهنمایی کردیم، مشاوره دادیم، انگیزه دادیم، غر زدیم، فحش خوردیم، پولمان برباد رفت، تهمت شنیدیم، اعصاب خرد کردیم، اعصابمان را خرد کردند، کتاب ترجمه کردیم، حقمان خورده شد، دوست جدید پیدا کردیم، با اساتید ارتباط بسیار خوب پیدا کردیم، تهدید شدیم، نمره‌ها خراب شد، به استاد التماس کردیم و…

لزوم کار در دانشگاه

اما چرا؟ چرا مثل 120 نفر از 140 نفر دانشجوی دیگر در کلاسم ننشستم و دست روی دست نگذاشتم که یا بیش‌تر به درسم برسم یا بیش‌تر تفریح کنم یا هرچیز دیگر؟ چرا در طرح رویش ورودی‌های جدیدمان رفتم و بهشان گفتم “درست است که قرار نیست همه پژوهش‌گر یا آموزش‌دهنده یا فعال فرهنگی باشند، ولی همه باید این‌ها را امتحان کنند. کسی که این‌طور نباشد ضرر کرده.”

خیلی‌ها به من گفتند تو که این‌ همه وقت می‌گذ‌اری پول آن‌چنانی هم که نمی‌گیری، مگر دیوانه‌ای؟ خیلی‌های دیگر هم دلیل پرسیدند. و من به همه یک جواب می‌دهم.

برای من نه آن‌قدر پول مهم است نه رزومه. آن‌چه که من در این کارها به دست می‌آورم را شما چندین سال دیگر شاید به دست بیاورید.

در این جمع‌ها یادگیری مهارت‌هایی که در دانشگاه و کلاس درس یاد نمی‌گیریم، صورت می‌گیرد. بگذارید منظورم را بهتر مشخص کنم. کسی که در یک جمع دانشجویی مشغول کار می‌شود همزمان چندین مهارت کار گروهی، مدیریت پروژه، مذاکره، مدیریت زمان، مدیریت منابع، تصمیم‌گیری، مدیریت در شرایط ابهام و بحران و… را در خود تقویت می‌کند. عزت نفس خود را بالا می‌برد؛ در بسیاری از مواقع مدل ذهنی خود را به سمت بهتر شدن تغییر می‌دهد؛ ارتباطات خود را موثرتر و قوی‌تر می‌کند؛ انگیزه‌اش برای کارهای دیگر بالا می‌رود و بسیاری تاثیر مثبت دیگر.

به عنوان مثال دانشجوی زیر را در نظر بگیرید.

علی دانشجوی پزشکی است. او از همان اوایل کار وارد دفتر همکاری‌های مشترک دانشجویی شد. در بخش آموزشی شروع به فعالیت کرد و الان پس از مدتی با هم تیمی‌هایش یک پروژه‌ی آموزشی برداشته که  در آن به دانشجویان مدیریت اقتصادی و پول را یاد می‌دهند!. (در این‌جا باید مهارت کار گروهی خود را تقویت کند زیرا در غیر این‌صورت یا تمام کارها به دوش خودش خواهد بود یا خودش کم‌کاری می‌کند و توبیخ می‌شود.) پس از قبول پروژه، به او مسئولیت داده می‌شود که مثلا مدیریت اجرایی پروژه زیرنظر او باشد (در اینجا اگر نتواند مدیریت کند و مسئولیت‌ها را تقسیم کند به مشکل بر می‌خورد) در ادامه نیاز دارد برای اخذ مجوز با ارگان‌‌های مختلف صحبت و مذاکره کند تا به راحتی مجوز بگیرد و حتی اگر بتواند تسهیلاتی برای پروژه در اختیارش بگذارند.( در اینجا باید مذاکره کردن بلد باشد). در ادامه اگر زمان خود را مدیریت نکند یا آن ترم مشروط می‌شود یا پروژه به عقب می‌افتد. (پس باید مدیریت زمان و مدیریت توجه بیاموزد) در مسیر انجام پروژه مجبور است تصمیم بگیرد که آیا در اواخر آبان ماه که قولش را داده بود پروژه را شروع کند درحالی که هنوز چندین کار مهم پیش از شروع پروژه باید انجام شود یا اینکه زیر قولش بزند و یک ماه بعد پروژه را آن‌طور که شایسته است شروع کند. (پس باید تصمیم‌گیری‌های مهمی انجام دهد.) هم‌چنین لازم است بداند چقدر بودجه برای انجام پروژه دارد و چه مقدار را باید خرج پذیرایی دوره اختصاص دهد (پس باید مدیریت منابع را یاد بگیرد تا در اواسط پروژه کفگیرش به ته دیگ نخورد.) هم ‌چنین در هر پروژه‌ای چندین و چند مشکل در حین کار پیش می‌اید، مثلا ممکن است روز قبل از شروع دوره، مدرس دوره بیمار شود، پس باید به قولی پلن ب آماده‌ای در شرایط ابهام و بحران داشته باشد.

این تنها نمونه‌ی ساده‌ای از فواید کار دانشجویی برای علی است. اگر علی به این سمت پیش نمی‌رفت باید چندین سال بعد وقتی وارد بازار کار می‌شد تازه این مهارت‌ها را یاد می‌گرفت و امتحان می‌کرد. اما الان در دوران دانشجویی فرصت آزمایش و خطا دارد. در دوران دانشجویی اگر یک تصمیم اشتباه بگیرد یا یک پروژه را به یغما ببرد حداکثر از پروژه کنار گذاشته می‌شود و هزینه‌ی خاصی برایش ندارد. اما در بازار کار آبروی مرکزی که در آن فعالیت می‌کند در خطر است پس با برخورد بسیار شدیدتری روبرو می‌شود و مسلما هزینه‌ی سنگینی را خواهد پرداخت.

پس باز هم می‌گویم:

قرار نیست همه‌ی دانشجوها پژوهشگر یا آموزش‌دهنده یا فعال فرهنگی باشند. ولی همه باید این فعالیت‌ها را تجربه کنند. در غیر این‌صورت ضرر کرده‌اند.

 

در آخر باید بگویم با این‌که دانشگاه محیط بسیار سو استفاده گر و مخربی می‌تواند باشد اما به نظرم باید نسبت به آن احساس مسئولیت داشته باشیم. البته نه نسبت به ساختمان و اساتید. بلکه نسبت به دانشجویانی که با هزار ذوق و شوق وارد دانشگاه می‌شوند. من اصلی‌ترین دلیلی که هنوز بعد از دو و نیم سال مشغول به انجام کارهای این‌چنین هستم همین است. این‌که بستری ایجاد کنم که دانشجویان جدید با خیالی راحت به تحصیل و کار بپردازند. برای این‌که دانشجویانی که فکر زیبا دارند، دغدغه دارند و نمی‌توانند خود را در محیط بسته  و خشک و تک بعدی دانشگاه و کلاس بگنجانند، پس از مدتی تحصیل در دانشگاه بی انگیزه نشوند و فکرشان، ایده‌هایشان و دغدغه‌هایشان را از دست ندهند

پس تک بعدی نباشیم! در دانشگاه کار کنیم! اید کم کم با همین کارهای کوچکی که در دانشگاه انجام می‌دهیم بالاخره دانشگاه هم تغییری کند و به سمت بهتر شدن پیش برود. شاید!

Leave a Reply

7 نظر روی "وقفه‌ی طولانی، مشغله‌ی زیاد، لزوم کار در دانشگاه"

avatar
  Subscribe  
جدیدترین قدیمی‌ترین بالاترین رای
مطلع شوید
امیرمحمد قربانی
مهمان

اولین چیزی که عکس رو دیدم و به ذهنم اومد، این بود که چقدر دلم برای مک‌ام تنگ شده :)) البته تو اصن طرفدارش نبودی.
آره. منم باهات موافقم. هیچ وقت از اومدنم به دفتر پشیمون نیستم با این که چیزهای اذیت‌کننده‌ی کمی نداشت.

امیرمسعود حدیدی
مهمان

خیلی کارهای جالبی می کنی شایان !
من یک سال همدان درس خوندم و امسال اومدم شهر خودم . دنبال این همکاری ها نبودم و میشه گفت هنوز هیچ جارو نمیشناسم ! حرف قشنگی زده درباره یادگیری هایی که اینجا میشه بدست آورد …

trackback

[…] کار زیاد، در همان برج پژوهشی‌ای که شایان عکس آن را در این‌جا گذاشته است، می‌خوابیدم. شب‌هایی هم که نمی‌خوابیدم، […]