the death of ivan ilyich

حدود 10 روز از نوشتن اولین پستم در این سایت تازه تاسیس می‌گذرد! علت دور ماندنم از فضای نوشتن هم مشغله‌ی بسیار زیادی است که به زودی راجع به آن خواهم نوشت! اما در این مدت 10 روزه کمی کتاب هم خواندم. از جمله کتاب مدیر مدرسه‌ی جلال آل احمد و مرگ ایوان ایلیچ لئو تلستوی. در این پست راجع به داستان تولستوی می‌نویسم و قصه‌ی جلال را می‌گذارم برای بعد! در این کتاب داستان یک قاضی را می‌خوانیم که پله‌های ترقی را یک به یک طی می‌کند و در آخر (همان‌طور که از اسمش پیداست!) می‌میرد!

نکته‌ی جالبی که راجع به این کتاب وجود دارد این است که هیچ‌گونه Spoiler Alert نیاز ندارد چون اسم کتاب به خودی خود اسپویلر است! و البته داستان از آخر به اول شروع می‌شود. از صحنه‌ی مراسم تدفین ایوان ایلیچ.

 

مرگ ایوان ایلیچ

 

در این داستان می‌خوانیم که ایوان ایلیچ فردی بسیار سخت‌کوش و انسانی شریف است. کسی که روابط خوبی دارد و با استفاده از این روابط و البته تلاش بسیار و شرافت در کار به مقام‌ها و مراتب بالاتر در شغلش دست می‌یابد. البته این شرافت در کار به معنای پاک و مبری بودن وی از بدی‌ها نیست. در ادامه بیش‌تر متوجه منظورم خواهید شد.

از شهری به شهر دیگر می‌رود تا حقوقش را افزایش دهد و نیازهای فزاینده‌ی زن و فرزندش را برطرف کند. همسرش پراسکوویا فیودورنا تقریبا بزرگترین دشمنش در داستان است! ازدواجشان از روی منطق و نه از روی احساس بود و همین دلیل آن شد که زندگیشان سخت و پر از اصطکاک باشد. پراسکوویا فیودرنا تماما به دنبال پول ایوان ایلیچ است که حتی در مراسم سوگواری ایوان از دوست و همکارش راجع به چگونگی دریافت پول سابقه‌ی خدمت همسر مرحومش اطلاعات می‌خواهد!.

در این داستان بیش‌ترین پیامی که به من رسید راجع به معنای زندگی و از خودبیگانگی و زندگی ماشینی و بدون احساس بود. ایوان ایلیچ آن‌قدر غرق در کار و پول درآوردن شده بود که دیگر به هیچ چیزی به جز منصب بالاتر و خوش‌گذرانی‌های بیش‌تر با آدم‌های مهم‌تر و زینت‌های شبیه‌تر به اعیان فکر نمی‌کرد. درست همانند یک ماشین با زندگی بدون عشق و یکنواخت. تماما به فکر خرید خانه‌ی بهتر و تزیین آن با اجناسی بود که نه آن‌قدر گران هستند (که برایش قابل هزینه کردن باشند) ولی شباهت زیادی به لوازم گران قیمتی که در منازل معالی و اعیان هستند داشته‌باشند. در این بازه معنای بی‌معنی زندگیش تنها همین بود. و دختر و همسرش هم از این راضی بودند. (این قسمت مرا یاد کتاب پشت پرده‌ی ریاکاری از دن آریلی انداخت. آریلی در این کتاب به صورت علمی و پژوهشی اثبات می‌کند که کسانی که از اجناس شبه اصل استفاده می‌کنند تمایل بیش‌تری به ریکاری و دروغ دارند! درست همانند ایوان ایلیچ داستان! معصومه خزایی عزیز در این پست راجع به این کتاب به خوبی توضیح داده است.)

اما هنگامی که مرگش فرا می‌رسد و تقلاها و افکار و حسابرسی‌های پیش از مرگ ذهنش را درگیر خود می‌کند متوجه این بی‌معنی بودن زندگیش می‌شود. به نحوی که بهترین لحظات زندگیش را تداعی می‌کند و می‌بیند که تمامی آن لحظه‌ها به چشمش خار و پست می‌آیند:

نخستین مفهوم روشن و به جامه‌ی کلام درآمده‌ای که شنید این بود:«خواسته‌ات چیست؟»

جواب داد:«چه می‌خواهم؟ می‌خواهم زندگی کنم و رنج نکشم.»

ندای درونی‌اش پرسید:«می‌خواهی زندگی کنی؟ چطور؟»

-خوب مثل سابق خوب و دلپسند

ندای درون تکرار کرد:«که مثل سابق خوب و دلپسند؟»

و در خیال به یادآوری بهترین آنات زندگی دلپسندش پرداخت . و عجبا که هیچ آنی از بهترین آنات زندگی دلپسندش حالا دیگر جلوه‌ی سابق را نداشت- هیچ آنی به جز نخستین خاطرات دوران کودکی. آن‌جا، آری آن‌جا، در دوران کودکی چیز به‌راستی دلپسندی بود که اگر بازمی‌گشت، می‌شد با آن زندگی کرد. منتها کودکی که طعم آن سعادت را چشیده‌بود دیگر وجود نداشت و مثل این بود که خاطره‌ی آدم دیگری است.

به محض شروع دورانی که ایوان ایلیچِ کنونی محصول آن بود، جملگی چیزهایی که آن‌وقت‌ها به نظر شادی آمده‌بود، حالا در برابر چشمانش محو می‌شد و چیز پیش پا افتاده و اغلب زشتی می‌نمود.

و در اواخر داستان ایوان ایلیچ معنای زندگی خود را در بیماری خود می‌یابد. و هرلحظه با خود در تقلا است که بداند بیماریش از آپاندیس است یا کلیه‌ی مواج. یک پزشک بیماریش را آپاندیس(یت) تشخیص داده بود و دیگری کلیه مواج! (شروع بیماری ایوان ایلیچ از زمانی بود که از نردبان منزل جدیدش بالا رفته‌بود تا پرده‌ی زیبایی را برای همسرش نصب کند و از نردبان به زمین افتاد. از همان‌جا علایم بیماریش آغاز شد. این بخش از کتاب را که خواندم یاد این قسمت از سریال دکتر هاوس افتادم که بیمارش دچار بیماری کلیه مواج یا floating kidney یا Nephroptosis شده‌بود. پیشنهاد می‌کنم خوانندگان عزیز این مطلب اگر به مباحث پزشکی علاقه ‌مند هستند حتما این سریال را ببینند!)

در تمامی این داستان فرصت طلبی و ریاکاری افراد مختلف به چشم می‌خورد. از پراسکوویا فیودورنا که همسر اوست و و از ابتدا مرگ او را می‌خواهد اما در بالین همسرش به او اطمینان زندگی می‌دهد تا همکاران و دوستان ایوان ایلیچ که خوشحال از مردنش شدند تا شاید ترفیع مقامی کسب کنند و حتی دخترش که روی از پدر بیمارش برمی‌گرداند تا به مهمانی شبانه‌اش برود. لیکن دراین بین تنها یک نفر به فکر و کمک به حال ایوان ایلیچ است و آن هم کسی نیست جز دستیار خدمت‌کارش، گراسیم.

گراسیم روستازاده‌ای است که از ابتدای بیماری ایوان ایلیچ هر روز را با تر و خشک کردن او به شب می‌رساند و حتی شب‌ها برای کاهش درد ایوان ایلیچ و راحتی او پاهایش را روی شانه‌اش می‌گذارد تا او بخوابد. اما به راحتی به او راجع به مردنی بودنش گفت و ایوان ایلیچ هم او را تنها هم‌صحبت خود می‌یافت.

یک بار که ایوان ایلیچ مرخصش می‌کرد نه گذاشت و نه برداشت، گفت:«همه رفتنی هستیم. پس چرا یک ذره زحمت را دریغ کنم» از گفته‌اش چنین برمی‌آمد که این کار باری بر دوش من نیست، چون این کار را برای آدم رو به موتی انجام می‌دهم و از خدا می‌خواهم نوبت من که فرا می‌رسد کسی هم همین کار را برای من انجام دهد.

و اما در آخر داستان این مرگ است که معنای تمام زندگی ایوان ایلیچ می‌شود. همان چیزی که ابتدای کار با تمام وجود از آن واهمه داشت اما حالا آن را مانند نوری در انتهای چاهی از تاریکی می‌دید و با تمام وجود آن را قبول می‌کرد. به نحوی که درد جانکاه بیماریش که زندگی را برایش زهر کرده‌بود را به همان راحتی مرگ می‌پذیرد.

به خودش گفت: «آری زندگیم همه برخطا بوده‌است، اما جای نگرانی ندارد. می‌شود درستش کرد. منتها کار درست چیست؟»…

… به دل گفت:«چقدر خوب و چقدر ساده.»

از خودش پرسید:«و درد؟ بر سرش چه آمده؟ ای درد کجایی؟»

حواسش را به آن داد.

– آها، ایناهاش. خوب، چکارش دارم؟ بگذار درد باشد.

– و مرگ… کجاست؟

به جستجوی ترس از مرگ مالوف پیشین برآمد و آن را نیافت. «کجاست؟ کدام مرگ؟» ترسی نبود چون مرگی در کار نبود.

به جای مرگ روشنایی بود.

به صدای بلند درآمد که «پس این است! چه لذتی!»

کتاب را به همه‌ی دوستانم ییشنهاد می‌کنم و امیدوارم از آن به اندازه‌ی من لذت ببرید.

متون آورده شده از کتاب مربوط به ترجمه‌ی کتاب مرگ ایوان ایلیچ و آخرین گل توسط جناب آقای صالح حسینی از انتشارات نیلوفر می‌باشند.

نویسنده نوشته: شایان مجیدی

Leave a Reply

2 نظر روی "مرگ ایوان ایلیچ و معنای زندگی"

avatar
  Subscribe  
جدیدترین قدیمی‌ترین بالاترین رای
مطلع شوید
امیرمسعود حدیدی
مهمان

شایان جان ممنون از مرور خوبت از کتاب
در قسمت هایی از کتاب های when air becomes breath پاول کالانیثی و being mortal هم چند اشاره به این کتاب شده و نویسندگان این دو کتاب با الهام از مفاهیم همین مرگ ایوان ایلیچ ، به تشریح موقعیت خود و بیماران به قول خود خارجیت terminal ill پرداخته اند . اون دو تا کتاب وقایع نگاری اند . پیشنهاد می کنم اولی رو اگه وقتت هم کم بود در schedule !!! بزاری 🙂

درباره من

شایان مجیدی هستم. دانشجویی با ذهن ناآرام و اغلب دغدغه‌مند. در این وبلاگ هرآن‌چه دغدغه‌ام هست را خواهید دید. امیدوارم خسته نشوید!