در آرامش بخواب و برای من نیز آرامش بخواه (2)

عمو ناجی شوهر عمه‌ام بود. اسما البته. مانند پدربزرگم دوستش داشتم و مرا دوست می‌داشت. از اولین روزی که یادم می‌آید پیرمردی مهربان و شیرین و دوست‌داشتنی بود. همیشه لبخند روی لبانش بود. همیشه. و با خاطرات این 80 90 سال زندگی‌اش همه را به […]

ادامه ی مطلب

?Life

(contains graphic language due to a crappy mind) ?So what is this none-sense we call life anyway .weird question to ask huh? yup. and it’s about to get weirder any second why am I asking this? why do I call it none-sense? I mean doesn’t […]

ادامه ی مطلب

در آرامش بخواب و برای من نیز آرامش بخواه

صبح زود از خواب برمی‌خیزد. شب قبلش را به سختی گذرانده بود. افکارش مزاحمش بودند. خیلی زیاد. چند روزی را با این افکار دست و پنجه نرم می‌کرد و کمی منزوی شده‌بود. اصلا خودش نبود. آخر عادت دارد هرگاه ذهنش به هم می‌ریزد تمام معمول‌های […]

ادامه ی مطلب